تبليغاتX
حرفهای دل فرشاد

حرفهای دل فرشاد

غريبه ي آشنا

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه

 

مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت

 

 

نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا

 

 آبي شه ... ‌آفتابي شه...!!! کاش ... کاش مي شد مثل

 

آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر

 

بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه

 

بارشي بوده ... انگار نه انگار كه غمي بوده ... همه چيز

 

فراموشت بشه ...!!! كاش مي شد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 20:33  توسط فرشاد  | 

تنهایی

دخترها

توی ماهيتابه روغن ميريزن اجاق گاز زير ماهيتابه رو

روشن ميكنن

تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه

ميريزن

چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن

 

پسرها

 

توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن

توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره

 

پيداش ميكنن ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن

توی ماهيتابه روغن ميريزن توی يخچال دنبال تخم مرغ

 

ميگردن يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن چند تا فحش ميدن

دنبال كبريت ميگردن با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و

 

بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره

ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!

ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی

 

ميريزن


تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه

 

پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن

چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن

ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و

 

برميگردن

 

تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن

 

روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی

 

ماهيتابه ميريزن

 

تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن

دنبال نمكدون ميگردن

نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن

دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن

نمكدون رو پر از نمك ميكنن

صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی

 

تلويزيون

نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن

بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی

 

آشپزخونه

چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل

 

ميريزن

توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن

با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن

صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون

 

جلوی تلويزيون

سريع برميگردن توی آشپزخونه

تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال

 

مخلوط شده رو توی سطل ميريزن

ماهيتابه رو ميندازن توی سينك

دنبال ظرفهای مسی ميگردن

قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و

 

تخم مرغ ميريزن

 

چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن

ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون

 

برميدارن

چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن

ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه

روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده

 

بود ليز ميخورن

چند تا فحش ميدن و بلند ميشن

نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن

قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن

چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب

 

ميگيرن

با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن

پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون

 

خاموش ميكنن

نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش

 

ميدن

 

 

این برنامه چند روز اخیر منه آخه چند روزه که تنها هستم

 

کمکم کنید از گرسنگی نمیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 8:5  توسط فرشاد  | 

جلسه خواستگاري

سر جلسه خواستگاري... بعد از نيم ساعت سكوت!

مادر داماد: ببخشين، كبريت دارين؟

خانواده عروس: كبريت؟! كبريت براي چي؟!

مادر داماد: والا پسرم مي خواست سيگار بكشه...

خانواده عروس: پس داماد سيگاريه...؟!

مادر داماد: سيگاري كه نه... والا مشروب خورده، بعد از مشروب سيگار

مي‌چسبه...

خانواده عروس: پس الكلي هم هست...؟!

مادر داماد: الكلي كه نه... والا قمار بازي كرد، باخت! ما هم مشروب

داديم بهش كه يادش بره...

خانواده عروس: پس قمار بازم كه هست...؟!

مادر داماد: آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن...

خانواده عروس: پس زندانم بوده...؟!

مادر داماد: زندان كه نه... والا معتاد بوده، گرفتنش يه كمي بازداشتش

كردن...

خانواده عروس: پس معتادم بوده...؟!

مادر داماد: آره... معتاد بود، زنش لوش داده...

خانواده عروس: زنش؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

نتيجه اخلاقي:گور پدر كبريت ؛ ببين چه بلاي سرمون آورد من زن مي

خوام  !

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 7:56  توسط فرشاد  | 

عاشق شدم

عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ فقط میگه مال منی

 

عشق نمی پرسه اهل کجایی؟فقط میگه تو قلب من زندگی میکنی

 

عشق نمی پرسه چی کار میکنی؟ فقط میگه باعث میشی قلبم به ضربان بیفته

عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟ فقط میگه همیشه با منی

عشق مدام نمی پرسه دوستم داری؟ فقط میگه من عاشقانه دوستت دارم

                    

هرچند تو دوستم نداشته باشی...

 

 

عاشق شدم کاش ندونه دست دلمرو نخونه

                                        اگه بدونه میدونم دیگه با من نمیمونه

اونکه پیشش دل من گیر اگه بدونه میزاره میره

                                         اگه بدونه دیونم کرده میره و دیگه برنمیگرده

عاشق شدم کاش ندونه دست دلمرو نخونه

                                           اگه بدونه میدونم دیگه با من نمیمونه

عاشق شدم دل واپسم گرفته راه نفسم

                                          دلهره دارم که بهش میرسم یا نمیرسم

چشمای اون سربه سرم میزاره

                                           دست از سر من بر نمیداره

 داره بلا سرم میاره اما خودش خبرنداره

                  دستم اگه که رو بشه دلم بی آبرو بشه راز مگو بگو بشه

عاشق شدم کاش ندونه دست دلمرو نخونه

                                           اگه بدونه میدونم دیگه با من نمیمونه

عاشق شدم دل واپسم گرفته راه نفسم

                                          دلهره دارم که بهش میرسم یا نمیرسم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 7:49  توسط فرشاد  | 

بیا کنارم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 20:46  توسط فرشاد  |