ای عشق راه دور من >> شکست دل ملول من >> حادثه رفتن تو بود >> مهم نبود غرور من
مهم نبود شکستنم >> به پای تو نشستنم >> مهم تو بودی عشق من >> نه قصه دلبستنم
من بی تو یه ناتمومم >> من بی تو یه نیمه جونم >> دور از تو نذار بمونم >> من بی تو
<<< نه نمی تونم >>>
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 9:28  توسط فرشاد
|
همیشه این گونه بوده است. کسی را که خیلی دوست داری زود از دست می دهی. پیش از آنکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود. فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و خورشید از پشت کوه ها سرک می کشد در کنارش باشی. هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی. هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی.
همیشه این گونه بوده است. کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود. وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست. فکر کردی می توانی با او به همه باغها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابیهای تنها بدهی. هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موجها می رفتی. هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی.
همیشه این گونه بوده است.وقتی دور و برت پر است از نیلوفرهای پرپر - خوابهای بی رویا و آینه های بی قاب - وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری ناباورانه او را در کنارت نمی بینی. فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به آن سوی نرده های آسمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد. هنوز پیراهن خوشبختی را کاملا بر تن نکرده بودی. هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده بودی.
همیشه این گونه بوده است. او که می رود. او که برای همیشه می رود. آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی. از عقربه های ساعت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید. احساس می کنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط کرده ای. احساس می کنی کلمات لال شده اند - پلها فرو ریخته اند - کفشها پاره شده اند - دستها یخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند.
راستی اگر هنوز او نرفته است. اگر هنوز باد همه شمعهایت را خاموش نکرده است. اگر هنوز می توانی غزلی از حافظ برایش بخوانی. قدر تک تک نفسهایش را بدان و به فرشته ای که می خواهد او را از زمین به آسمان ببرد بگو: تو را به صدای گنجشکها و بوی خوش آرزوها سوگند می دهم او را از من نگیر.....
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 10:19  توسط فرشاد
|
عشق یعنی تو ملامت کن مرا
عشق یعنی می ستایم من تو را
عشق یعنی در پی تو در به در
عشق یعنی یک بیابان دردسر
عشق یعنی با تو آغاز سفر
عشق یعنی قلبی آماج خطر
عشق یعنی بگذری از آرزو
عشق یعنی کلبه های آرزو
عشق یعنی با تو گشتن هم کلام
عشق یعنی انتظار یک سلام
عشق یعنی دستهایت رو به دوست
عشق یعنی مرگ در راهش نکوست
عشق یعنی سروهای سر بلند
عشق یعنی خارها هم گل کنند
عشق یعنی شاخه ای گل در سبد
عشق یعنی دل سپردن تا ابد
عشق یعنی تو بسوزانی مرا
عشق یعنی سایه بانم من تو را
عشق یعنی بشکنی قلب مرا
عشق یعنی می ستایم من تو را
عشق یعنی تک درختی در کویر
عشق یعنی عاشقانی سر به زیر
عشق یعنی بگذری از هفت خان
عشق یعنی آرش و تیر و کمان
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 10:17  توسط فرشاد
|
بعد از مدت ها در آغوشت نشسته بودم آرام و ساکت . گرمی دستانت را بر روی تن یخ زده ام چه عاشقانه حس می کردم . نگاهی به چشمان عاشقم انداختی ........
پاکی نگاهت تنم را به لرزه انداخت .............
چه حس زیبایی بود در آغوش تو بودن .........................
اشک در چشمانم حلقه زده بود . درد دلم را از نگاهم خواندی .................
چشمانت را بستی و شروع کردی به خواندن ................
آرام زمزمه می کردی ..........................
دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس ..................
دستم را باز کردم تیغ در دستانم برقی زد......لحظه های آخر بود همیشه آرزو داشتم در آغوش تو بمیرم و این بهترین فرصت بود ....... آرام تیغ را بر روی دستانم گذاشتم ناگهان ترس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت دستانم می لرزید اما فرصتی نداشتم باید قبل از آنکه چشمانت را باز کنی کار را تمام می کردم ........
تیغ را روی دستم کشیدم خون به سرعت از بدنم خارج می شد دست هایم را مشت کردم و فشار دادم تا مبادا از شدت درد تکان بخورم و تو چشمت را بازکنی .....................
لحظه های آخر بود در کنار تو در آغوش تو جان دادن لذت عجیبی داشت و تو هنوز زمزمه می کردی
صدایت را برای آخرین بار می شنیدم . دستت را آرام بر روی لبهایم کشیدی برای آخرین بار دستان نجیبت را بوسیدم و چشم هایم را به روی همه تنهایی ها بستم
بدنم یخ زده بود . سرمای ناگهانی بدنم تو را به خودت آورد چشمانت را
باز کردی و دیدی از من تنها یک لباس خونی و دستمالی خیس از اشک
برایت باقی مانده .................................

Divoone tamame donyaye mani

تقديم به کسی که زيباترين لحظات زندگی را به
من بخشيد
تقديم به تنها قاصدک آرزوهام
shima
shida
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 12:40  توسط فرشاد
|