تبليغاتX
حرفهای دل فرشاد

حرفهای دل فرشاد

غريبه ي آشنا

نمی دانم .........!!!!!!!

نمی دانم در برزخ زندگی با نگاه پرستوی شکسته بالی که خون چکان اشکهایش حکایت از عمق تنهایی او دارد روبرو شده ای؟

نمی دانم با دل شکنند ی جوانی که تنها خواسته اش پناه آغوش توست آشنایی ؟

نمی دانم از حرفهای تنهایی که گاهی شکننده ی بغض های اسیر در فضای خاکستری و تیره دادگاه عشق است چیزی شنیده ای ؟

نمی دانم با آتش خودخواهی که سالها زبانه کشیده و سوزانده است روبرو شده ای ؟

نمی دانم تارهایی را که عمری بر روح و احساس از سر لجبازی تنیده شده است را دیده ای ؟

به امید روزی که هیچ دلی شکسته نشود و هیچ آرزویی بر دل نماند ........ !!!!!

دلم هوای تو را دارد . اما دستهایم از تو دور است و چشمهایم در حسرت دیدار تو اشکبار ، گرچه از تو دورم ولی همیشه در قلبم جایگاهی بسی عظیم داری ....

و بالاخره روزی به سویت باز خواهم گشت و برای همیشه با تو خواهم ماند .

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 9:6  توسط فرشاد  | 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 8:9  توسط فرشاد  | 

مرگ پرنده های من

پرنده های  من امروز مردند

عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ فقط میگه مال منی

عشق نمی پرسه اهل کجایی؟فقط میگه تو قلب من زندگی میکنی

عشق نمی پرسه چی کار میکنی؟ فقط میگه باعث میشی قلبم به ضربان بیفته

عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟ فقط میگه همیشه با منی

عشق مدام نمی پرسه دوستم داری؟ فقط میگه من عاشقانه دوستت دارم

هرچند تو دوستم نداشته باشی...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 17:34  توسط فرشاد  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 13:5  توسط فرشاد  | 

خیال آشفته

فکر و خیالت مرا اسوده نمی گذارد،اه ای آهوی زیبای دشت زندگی ام بیا مال من شو و راحتم کن .بگذار تا طعم با تو بودن و عشق را بچشم،بگذار تا یک بار هم که شده من تو را شکار کنم و در دامت بیندازم....اما نه چگونه می توانم اسیرت کنم تویی را که زندگی ام را در دست داری.نمی دانم اسیر کدامین صیاد شده ای که دگر به سراغم نمی آیی تا در چشمم چشم بدوزی و نگتهم کنی و من به یاد بیاورمزمانی را که بی اعتنا،خرامان خرامان از کنارم می گذشتی ،در حالی که وجود من از دیدارت گر می گرفتو قلبم در آتش عشقت می سوخت.آه ای آهوی معصوم من به دنبال کدامین ضامن از دستم گریختی .من به تو هعتماد کردم و ضامنت همان چشمان ریبا و نافذت بود،اما تو بد عهدی کردی و دیگر باز نگشتی و ای کاش می دانستی که با قلبم چه کردی!بعد از تو جزیره ی قلبم متروک مانده ،خودم اجازه ندادم که کسی جای تو را بگیرد .به این امید که روزی برمیگردی و سکوت تنهایی قلبم را می شکنی ،چه امید عبث و بیهوده ای،چرا که حسی گنگ گاه و بی گاه به افکارم هجوم میآورد و انگار می خواهد به من بفهماند که تو دیگر بر نمی گردی،ولی برگرد چرا که بی تو من هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد...اینها خاطرات روزهایی بود که من بی تاب تو بودم و گذشت و گذشت تا امروز....امروز که دیگر آن من ساده و عاشق پیشه نیست،امروز که تو برگشتی و اینبار منم آن آهوی معصوم که آن سوی توهمات گنگ و در فراسوی یک خیال آشفته تصویری مبهم از چشمان تو را می بینم که به من زل زده ،سرد و خاموشند.و مثل گذشته قصه با یک نگاه آغاز می شود و همان یک نگاه کافیست تا مرا همچون اهو بره ای که به دام افتاده گرفتار سازی ولی اینبار به چشمان معصومت قسمت می دهم که بروی ،برای همیشه بروی .بروی تا شاید فراموشت کنم،چرا که اگر یک بار فقط یک بار دیگر دل بسته ات شوم و رهایم کنی بی گمان خواهم مرد...پس برو،و رهایم کن تا با خیالت بسوزم و بسازم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 9:51  توسط فرشاد  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 11:1  توسط فرشاد  | 

بهترین لحظات عمرم با تو تجربه کردم  فراموشم مکن ای نازنینم !!!!!  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 10:55  توسط فرشاد  | 

فکرشو بکن ......

یه اتاقی باشه گرمه گرم .... روشنه روشن ....

تو باشی منم باشم ...

کف اتاق سنگ باشه ، سنگ سفید .

تو منو بغل میکنی که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ...

 تکيه میدی به ديوار ... پاهاتم دراز کردی... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ...

 با پاهات محکم منو گرفتی ... دو تا دستاتم دورم حلقه کردی...

 بهت می گم چشماتو می بندی؟

 ميگی اره و بعد چشماتو می بندی...

بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟

می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن ...يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن..

می دونی؟ می خوام رگ بزنم..

رگ خودمو ...

مچ دست چپمو...

يه حرکت سريع..

 يه ضربه عميق..

بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ...

تو چشماتو بستی ...

نميدونی من تيغ رو از جيبم در ميارم...نمی بينی که سريع می برم...

نمی بينی خون فواره می زنه ...رو سنگای سفيد...

نمی بينی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی...

تو داری قصه می گی ...

من شلوارک پامه ...

دستمو می ذارم رو زانوم ...

خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا...قشنگه مسير حرکتش...

حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی...

تو بغلم کردی...می بينی که سرد شدم...محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم..

 می بينی نا منظم نفس می کشم...تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت.

می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم..

 می بينی ديگه نفس نمی کشم.. چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم...

می دونی ؟

من می ترسيدم خودمو بکشم

 از سرد شدن ...

                  از تنهايی مردن...

                                    از خون ديدن...

وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...گريه نکن ديگه...من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی...

 گريه نکن ديگه خب؟

           دلم می شکنه...

                     دل روح نازکه...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 10:30  توسط فرشاد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 10:27  توسط فرشاد  | 

دلتنگی

ديگر دلم براي خيالت هم تنگ شده است

صحبت از دلتنگي خودم نيست
صحبت از خيال هاي پريشان است كه هر لحظه سراغ تو را مي گيرد
صحبت از رخوت سنگيني است

كه سر تاپاي خيال خاكستري مرا با خود به بيكران وجود مي برد
در پريشاني خيال هم گم شدن

حرف تازه اي نيست

خود داستان پريشاني آغوش هاي نيمه بازي است كه هر شب
تا انتهاي سحر بي تابي مي كند

و آخر هم با خيالهاي پريشان و آغوش هاي خالي به خواب مي رود
دلم به اندازه پريشاني گيسوانـت

به اندازه وسعت نگاهـت

و دل دريايـي ات

غريـب است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 10:17  توسط فرشاد  | 

مطالب قدیمی‌تر